مدتی زیاد شد که در وبلاگم چیزی ننوشتم، یک ماه از رخصتی دانشگاه می گذرد
و تا هنوز سرگردانم، درست نمیدانم برای چی....
در اطاق زندگی میکنم که از سردی هوا بازوهایم می لرزد، دو تا کمپل روی
شانه هایم انداخته ام، تاثیر گذار نیست. لحظه پیش رفتم پیش پنجره تا تاریکی شب را تماشا
کنم، ببینم شبهای کابل چقدر زیباست، وضعیت شب چیگونه است، ... امشب مثلی هر شب نیست،
آسمان صاف و ستاره های چمشک زن، شب را چند برابر زیباتر ساخته است. خواب هم در چشمانم
گم شده، حتی تنهایی چنان بر من نفوس دارد که هیچ ترکم نمی کند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر