جمعه، دی ۱۵

تو بنویس....

گاهی اوقات انسان از همه چیز دلگیر می شود، حتی از خود، از نوشتن، خواندن، حرف زدن، خندیدن، حتی از لحظاتی که می خواهی خوش باشی، می خواهی همه چیز را رها کرده و سراغ چیزهای دیگر بروی، جای بروی که هیاهوی انسانها را نشنوی، گوشۀ را اختیار کنی که احساس راحتی کنی، این همه جز خیالات چیزی دیگری نخواهد بود.
 خیلی فکرهای پوچی اند که انسان را از نوشتن وا میدارد، مانع قلم گرفتن میشود. فکر می کنی خیلی موضوعات اند که ناگفته مانده و پوشیده، باید افشاه کرد، بی پرده نوشت تا همه ببینند و بفهمند.

 بی تردید همین چند لحظه پیش کمپیوترم را باز کردم تا در صفحه وبلاگم چند جمله بنویسم، زمانی بود که نور آفتاب از پنجره به داخل اطاقم، روی پاهام می تابید، احساس عجیبی دست داد. فکر کردم روزهای تابستانی دوباره برگشته و اطاقم را گرم ساخته است. روی فرش دراز کشیدم و خیلی لذت می بردم، زمان خیلی کوتاهی به خواب رفتم، از خودم خبر نداشتم، شکلی جسد بی روح را داشتم. دیری نگذشت که از خواب بیدارم شدم و نور آفتاب در گوشۀ اطاق می تابید. نمی دانستم چرا بیدار شده بودم. خوابم عمیق و بدون رؤیا بود.

بهر حال از موضوع که میخواستم ذکر کنم، دور نشوم. ثانیه ها، دقیقه ها، ساعت ها، روز ها، شب ها، هفته ها می گذرد که من از وبلاگم سر نمی زنم، درست همان تعهدم یادم می آید که سه ماه پیش، با خودم تعهد کرده بودم که باید هر روز بنویسم حتی روز دوبار و سه بار بنویسم.

 یکی از دوستانم ازم سوال کرد که هنوز در وبلاگت کار می کنی، گفتم بلی که کار می کنم. مسخره ام کرد، قهقهه خندید. گفت: چرا می نویسی کسی نمی خواند، مردم دیوانه است که وبلاگ های شماه را بخواند، هیچ موضوع کار آمد هم داخل وبلاگ های تا انتشار داده نمی شود.
 به جواب گفتم: مشکل نیست هر کسی خواند هم خوب که نخواند هم خیلی خوب، ولی من می نویسم، هر آنچه می خواهم می نویسم، با خودم گفتم، تو بنویس .... هر چی می نویسی بنویس

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر