از کوچه و پس کوچه های کابل داشتم عبور می کردم،
چشمم به دختر خورد سالی خیره شد که دو دانه بورس و یکدانه بوتل رنگ را در پیش روی
خود گذاشته و منتظر بود تا کدام شخص پیدا شود که بوت هایش را رنگ کند. از برابرش
می گذشتم و چند متر راه را هم ازش دور شده بودم، نمیدانم چرا تصمیم گرفتم راهم را
تغییر دادم. نزدش آمدم گفتم بوتهای من را رنگ میکنی؟ با چهره باز گفت چرا نی؟ کارم
اینست. او بوتهایم را رنگ میکرد و من بطور کنجکاوانه ازش در باره بعضی چیزها سوال
میکردم.
مکتب میروی؟ گفت: بلی مکتب میروم. چند ساله هستی؟ یازده ساله. پیش از
ظهر مکتب میروم و بعد ازظهر بوت رنگ میکنم، ساجق می فروختم کارم هم خوب بود. چرا
ادامه ندادی؟ اکثرا که ساجق می گرفتند پول نمیدادند و میرفتند گاهی وقت ها ازیتم
میکردند. مجبور بود گریان میکردم و از گریان کاری هم ساخته نبود. در صنف درجه چند
هستی؟ درجه هفتم در صنف هستم، در سالهای اول که مکتب میرفتم نمره اول بودم تا که
مصروف کار نشدم، حالا برایم سخت است نمره اول شدن.
در آینده میخواهی چی کاره شوی؟
در آینده میخواهم داکتر شوم. چیطور داکتری را انتخاب کردی؟ چرا معلمی؟... در خانه
یک برادرم همرای مادرم مریض هستند و پول نداریم که تداوی کنیم، یک همشره ام از
مریضی مرد و نتوانستیم تداوی کنیم. گاهی وقت ها باخودم فکر میکنم که چرا داکترا
انسان را بدون پول تداوی نمی کنند، میخواهم در آینده داکتر شوم و هر کس مریض شد،
بدون پول تداوی کنم.
پدرت چی کاره است؟ پدرم چند سال میشه که مرده
است و ما چند خواهر و برادر همرای مادرم هستیم و پدرم مارا تنها گذاشته رفت. پدرم
رفت حتی چهره اش را هم حالا بیاد ندارم. خودت چی کاره هستی؟ گفتم بی کار درس
نخواندم. دوباره گفت: آدم های درس نخوانده اینگونه نیستند و این سوالات را پرسان
نمی کنند، آنها تنها به فکری آزار و اذیت مردم هستند.
من به نظرت میتوانم در آینده در دانشگاه
درس بخوانم؟ بله چرا نی؟ در دانشگاه بیشتر آدمهای مثل تو راه پیدا میکنند، کسانی
موفق میشوند که مثلی تو درد دیده، با مشکلات دست و پنجه نرم کرده اند، من دوستانی
زیادی را می شناسم که پلاستیک فروشی میکردند و نصف روز درس میخواند، حالا آنها
انجنیر و داکتر شدند.
گاهی وقت ها جور زمانه آنقدر سرم فشار می آورد
که مکتب را ترک کنم و به کار خود ادامه بدهم باز هم حوصله میکنم و مکتب میروم، در
مکتب میروم، لباس های درست مثلی هم صنفانم ندارم، آنها همرای من بازی نمی کنند، از
من نفرت دارند. من تنها می گردم، حتی در داخل صنف طرف من با چهره ی بد و خشمناک می
بینند. چی قسم مکتب را ادامه بدهم، اکثر از روزها در مسیر راهی خانه و مکتب به
تنهایی باخودم گریه میکنم، و هزاران بار لعنت بر بیچارگی و بد بختی و بی پولی که
امروز دنیایم را نزدیک است ازم بگیرد.
حالا که بوت های مردم را رنگ میکنم هم وضعی
خوبی ندارم، گاهی وقت ها که ناوقت طرف خانه میروم، بچه های کوچه راهم را می گیرد و
پولهایم را بزور از پیشم می گیرد. در برابر آنها چیزی گفته نمیتوانم. میروم خانه
شب تا صبح گریه میکنم، مادرم در آغوش می گیرد و خوابم میبرد. در رادیو اعلان میکند
که پولیس خدمتگار مردم است. نه... پولیس
در خدمت مردم عام نیست و خدمتگار مردم هم نیست بلکه خدمتگار زورمندان و پولداران
است. چند بار از پولیس کمک خواستم به دادم نرسید، حرفهایم را ناشنیده گرفت.
هیچ روز پولیس به مشکلات ما رسیده گی نکرده است.
اگر پول میداشتیم، افغانستان
را ترک می گفتیم و میرفتیم به کشورهای که در فیلم می بنیم و آنها همدیگر را آزار
نمیدهند. پولیس آنها رحم دل و مهربان هستند و وظیفه شانرا صادقانه انجام میدهند.
زمانی که تلویزیون داشتیم، زیاد سریال و فیلم می دیدم حالا که تلویزیون نداریم
فیلم و سریال هم نمی بینم. یکدانه رادیو دارم همیشه رادیو را میشنوم. در رادیو
بعضی ها زنگ میزند آهنگهای خوب فرمایش میدهند و من هم گوش میدهم، اکثر وقت ها
برنامه های بی بی سی را تعقیب میکنم، برنامه اطفال را زیاد میشنوم که بسیار
آموزنده است و خیلی چیزها را یاد گرفتم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر