چرا تصمیم گرفتم داستان بنویسم شاید این تصمیم اول برایم خیلی جدی نبود. نمیدانم چرا؟ خیلی مدت هاست که رمانهای را میخوانم و کم کم جملات کوتا هم با خودم می نویسم. ولی زیاد رویش فکر نمیکردم که کاملا به یک داستان تبدیل شود ولی علاقه ام هر روز بیشتر می شد.
اما بعضی از کتاب های ویکتور هوگو وادار میکند که باید داستان بنویسی. از وقتی با وبلاگ آشنا شدم برای بار اول یک وبلاک بنام خودم ساختم و عکسهایم را در وبلاگم متشر کردم. بعدها متوجه شدم که این راه بهتر نیست. وبلاگ دیگر بنام مستعار ساختم و تا یک مدت همرایش کار میکردم ولی بخاطر نداشتن وقت روز به روز ازش فاصله گرفتم. شش ماه میشه که این وبلاگ را ایجاد کردم بنام ( قلمرو امیر ) و در پروفایل وبلاگ نوشته ام که در این وبلاگ شعر و داستان ووو خیلی چیزهای دیگر هم می نویسم.
چند روز میشه که حال و هوای داستان نویسی در ذهنم جا افتاده است. داستانهای زیادی را مطالعه کردم، نتیجه ای خوبی هم گرفتم از تمام مطالعات که کردم راضی ام.
در لیلیه زنده گی میکنم. به نظر بعضی ها همان جای که جای انسان نیست ولی برای خودم، از خانه و اطاق شخصی چند برابر ارزش دارد به قولی یکی از دوستانم که همیشه این کلمه را میگوید و بس. اگر ماهانه پنج هزار افغانی بگیرد و لیلیه برایم مهیا کند، راضی ام در لیلیه زنده گی کنم. این به این معنی نیست که من خودم در لیلیه زنده گی میکنم.
اگر شماه هم بیایید و ببیند شاید بیشتر از من قضاوت کنید. باخودم فکر کردم در لحظاتی تنهایی، خسته شدن از درس و ورزش بهتر است داستان نوشت. داستان زیاد نوشتم ولی بخاطر کمبودی وقت، مصروفیت بیش از حد، دوری از انترنت و درسهای دانشگاه نمیتوانم هر روز وبلاگم را بروز دهم اما زمانی که کورس وبلاگ نویسی را پیش می بردم با استادم قول داده بودم که یگانه کسی باشم که هر روز یک مطلب در وبلاگم منتشر کنم و او هم تشویق کرد و همین کار را هم کردم در مدتی که مصروفتهایم کم بود.
اولین داستانم را که نوشتم، دوستانی که در داخل اطاق همرایم بود، خواندند و خیلی لذت بردند و تشویق کردند که باید همیشه بنویسی و قول دادم که ادامه میدهم.
اما بعضی از کتاب های ویکتور هوگو وادار میکند که باید داستان بنویسی. از وقتی با وبلاگ آشنا شدم برای بار اول یک وبلاک بنام خودم ساختم و عکسهایم را در وبلاگم متشر کردم. بعدها متوجه شدم که این راه بهتر نیست. وبلاگ دیگر بنام مستعار ساختم و تا یک مدت همرایش کار میکردم ولی بخاطر نداشتن وقت روز به روز ازش فاصله گرفتم. شش ماه میشه که این وبلاگ را ایجاد کردم بنام ( قلمرو امیر ) و در پروفایل وبلاگ نوشته ام که در این وبلاگ شعر و داستان ووو خیلی چیزهای دیگر هم می نویسم.
چند روز میشه که حال و هوای داستان نویسی در ذهنم جا افتاده است. داستانهای زیادی را مطالعه کردم، نتیجه ای خوبی هم گرفتم از تمام مطالعات که کردم راضی ام.
در لیلیه زنده گی میکنم. به نظر بعضی ها همان جای که جای انسان نیست ولی برای خودم، از خانه و اطاق شخصی چند برابر ارزش دارد به قولی یکی از دوستانم که همیشه این کلمه را میگوید و بس. اگر ماهانه پنج هزار افغانی بگیرد و لیلیه برایم مهیا کند، راضی ام در لیلیه زنده گی کنم. این به این معنی نیست که من خودم در لیلیه زنده گی میکنم.
اگر شماه هم بیایید و ببیند شاید بیشتر از من قضاوت کنید. باخودم فکر کردم در لحظاتی تنهایی، خسته شدن از درس و ورزش بهتر است داستان نوشت. داستان زیاد نوشتم ولی بخاطر کمبودی وقت، مصروفیت بیش از حد، دوری از انترنت و درسهای دانشگاه نمیتوانم هر روز وبلاگم را بروز دهم اما زمانی که کورس وبلاگ نویسی را پیش می بردم با استادم قول داده بودم که یگانه کسی باشم که هر روز یک مطلب در وبلاگم منتشر کنم و او هم تشویق کرد و همین کار را هم کردم در مدتی که مصروفتهایم کم بود.
اولین داستانم را که نوشتم، دوستانی که در داخل اطاق همرایم بود، خواندند و خیلی لذت بردند و تشویق کردند که باید همیشه بنویسی و قول دادم که ادامه میدهم.
ما حمایت معنوی میکنیم رفیق. موفق و کامگار باشی...
پاسخ دادنحذفتشکر پوییش عزیز به کمک تان نیاز دارم و همچنین موفقیت تانرا میخواهم.
حذف