پنجشنبه، فروردین ۱۷

عشق در دهکده

در دهکده دور افتاده از مرکز شهر پسری بنام( گردی شاه)  زنده گی میکرد که تمام روز غیر از خیال و پلو دیگر مصروفیت نداشت. این پسر مکتب را از صنف سوم شروع کرده بود و به ترتیب نزدیکتر میشد که از صنف دوازده فارغ شود، از طرف زمستان برای کورس های زمستانی راهی شهر را پیش میگرفت و برای بهتر آموختن به شهر پناه می برد.
زمستانی را که بهارش صنف یازده هم می شد پشت سر گذشتاند و دوباره بخاطر شروع مکتب، عازم منطقه شد. رفتن از شهر به این دهکده بیشتر از هفت ساعت راه را در بر میگیرد. اما گردی شاه مجبور بود بخاطر رسیدن به خانه، در مسیر راه دوبار موتر را تبدیل میکرد تا موتر دیگری را سوار می شد. وقتی که گردی شاه متوجه شد در داخل موتر دختری جوان و زیباه نشسته وبه یک چشم بهم زدن، چشمانش طرف دختر خیره شد.
 رفته رفته در مسیر راه دختر که نسرین نام داشت، از خود رضایت نشان داد و تمام حرکات گردی شاه را پذیرفت هر دو مطمئن تر شده میرفتند که ارتباط شان محکم میشود. انگار تیزرفتن موتر خشم هر دو را بر انگیخته بود. میخواستند که هفت ساعت راه را در مدت ده الی پانزده ساعت طی کند. هر مشکلی که برای موتر پیش می آمد، نسرین و گردی شاه آرزو میکردند گرچند موتر در مسیر راه  چندین بار در بین گیل و لای بند ماند و دوباره به کمک مردم نجات یافت.
اما این فرصت ها بیشتر هر دو را باهم نزدیک میکرد. هوا داشت تاریک تر می شد، آسمان کاملا صاف دیده می شد، باد بهاری به سرعت میوزید. کوه های سر به فلک در تاریکی شب، نمایش خاص از خود نشان میداد. غیر از روشنی چراغ موتر دیگر روشنی دیده نمی شد. تنها چیزی که ذهن گردی شاه را آزار میداد و ناراحت ساخته بود، پدر نسرین بود. چوکی گردی شاه عقب چوکی پدر نسرین بود و چند پیرمرد هم داخل موتر بودند.
موتر کم کم نزدیک منطقه می شد، خانه گردی شاه نسبت به خانه نسرین نیم ساعت دور تر بود ولی گردی شاه هرگز نمیخواست که به این زودی از نسرین جدا شود. حتی حاضر بود که در نزدیکی خانه ای نسرین از موتر پیاده شود ولی جز حوصله دیگر راهی نداشت. از نگاه های نسرین هم معلوم بود که در دلش چی غوغا برپا شده است. هر دو در مسیر راه از همدیگر جدا شدند و طرف خانه های شان رفتند. فردای آنروز دل گردی شاه آرام نبود، موتر خود را روشن کرد وحرکت کرد طرف منطقه ای که نسرین آنجا زنده گی میکرد.
سرک از پیش خانه نسرین میگذشت ولی گردی شاه با گذشتن با موتر از پیش خانه نسرین، نسرین را هیچ به چشم ندید. گردی شاه به بهانه کدام نفر در آن منطقه رفته بود وقتی برگشت دوباره از همین راه آمد. ولی این بار موفق شد که نسرین را ببیند. نسرین از دیدن موتر گردی شاه سخت خوشحال شد و خود را آماده کرد و بیرون شد از خانه با دختر همسایه خود  روبرو شد و خواست که از مسافرت از خاطراتی چند روزه خود که در شهر سپری کرده بود تعریف کند.
 دوباره گردی شاه را دید بی اندازه خوشحال شد. اما گردی شاه با دیدن چهره زیبای نسرین و با لباس پنجاپی و نارنجی رنگ، کنترول خود را از دست داد. وقتی حرکت کرد هیچ متوجه نشد که موتر را به کجا ایستاد کرده بود. نسرین از وقتیکه متوجه شد که موتر گردی شاه بود فهمید که دوباره زود بر میگردد.
 در پیش خانه خود به روی سرک یکدانه میخ آهنی را ماند و خواست که تایر موتر را پنچر کند. گردی شاه موقع میخواست از پیش خانه نسرین بگذرد، نسرین طرف گردی شاه می خندید ولی همرای دختر همسایه اش به حرفهای خود ادامه میداد. ناگهان تایر موتر بلند صدا داد.  گردی شاه موتر را ایستاد کرد و دید که تایر پنچر شده غیر از تایر تبدیل کردن دیگر چاره نداشت ولی برای نسرین اینکار خیلی لذت بخش انجام شد گرچند گردی شاه هیچ نفهمید که کاری نسرین بوده ولی به کارش ادامه داد.
هر لحظه برای نسرین سخت بود که گردی شاه با چهره کاملا قهرآمیز مصروف کارش بود ولی نسرین از کارش سخت پشیمان شده بود منتظر بود که گردی شاه ازش کمک بخواهد ولی گردی شاه سخت ناراحت بود از مشکل که برایش پیش آمده بود ولی به غیرت شان ادامه داد. کارش را زود تمام کرد. دیگر نسرین خنده نمیکرد، نگاه هایش را گم کرده بود، گردی شاه میخواست از نسرین دور شود اما منتظر بود که نسرین چیزی برایش بگویید در حالیکه نسرین اشک چشمانش را با کنج چادرش پاک میکرد.
 آنروز گذشت. نسرین دنبال فرصتی بود که به اشتباه اش اعتراف کند. دیگر فرصت دست نمیداد که نسرین بصورت تنهایی گردی شاه را ملاقات کند و اشتباه آنروز را برایش دانه به دانه شرح دهد. دوهفته گذشت این دو نفر همدیگر را ندید. هفته سوم قرار بود که مکتب شروع شود، شروع مکتب بهترین راه بهانه برای دیدن همدیگر بود. از شروع مکتب به بعد رابطه ای نسرین و گردی شاه روز بروز محکمتر شده میرفت چون تمام خواستهای شان از همدیگر بصورت درست توسط نامه عاشقانه، به دسترس همدیگر قرار میگرفت.
تحفه های ناچیز به همدیگر روان میکردند، وعده ملاقات میدادند، نامه های عاشقانه هر روز ادامه داشت. تابستان شده بود، گردی شاه بخاطر بعضی مشکلاتی که داشت راهی شهر را پیش گرفت و مدت دوهفته در شهر ماند. اما نسرین از رفتن گردی شاه سخت نگران شد و رنجید. از دخترای منطقه گردی شاه، در باره سفر گردی شاه سوال کرد.
 از جمله دخترا یک دختر شیطانی کرد و دروغ گفته بود. گفته بود. خانواده گردی شاه میخواهد که دختر مامای گردی شاه را برای گردی شاه خواستگاری کند. نسرین از شنیدن این خبر، دیگر به سوالات خود ادامه نداد و ازمسیر راه بطرف خانه برگشت. از رفتن به مکتب منصرف شد. تمام آنروز را گریان میکرد. با شنیدن این خبر تمام آرزوهایش بخاک خورد. گردی شاه با نسرین قول داده بود که بعد از چند ماه باهم نامزاد میشویم و آنوقت زنده گی خوبی خواهد داشتیم، نسرین در انتظار آنروز بود.
 نسرین طلب گار زیاد داشت،  هفته یکبار یا در ماه یکبار، خواستگار پشت دروازه نسرین می آمد. یک هفته گذشت از گردی شاه خبری نبود. نسرین مطمئن شده بود که دیگر گردی شاه همرایش  نیست. او دنبال کسی دیگری رفته است. در این مدت شخصی خواستگار نسرین آمد و نسرین هم موافقت کرد، در ظرف یک هفته  محفل شرینی خوری برگزار شد.
گردی شاه از تمام کار ها بی خبر و مصروف کارهای خود بود. بعد از دوهفته سفر طولانی، گردی شاه از سفر باز گشت و فردای آنروز یکی از دوستانش نزدش آمد، تا خبرهای جدیدی منطقه را که در مدت دو هفته پیش آمده، برایش قصه کند. به قصه شروع کرد. در اول خبری نامزاد شدن نسرین را برایش تعریف کرد ولی گردی شاه باور نمیکرد. باالاخره خیلی به سختی پذیرفت و به دوستش اجازه نداد دیگر چیزی بگویید.  گوشه رفت تا برای نسرین نامه بنویسد، سه تا نامه نوشت و درنامه تمام شکایت های دلش را نوشت. نسرین از خواندن نامه های گردی شاه فهمید که خبرهای که من شنیده بودم، کاملا  دروغ بوده.
دوباره به اشتباه جبران ناپذیزش لعنت کرد و خودش را متهم کرد. دیگر راهی نداشت و در مدتی که گردی شاه در مسافرت بود، نسرین نامه های زیاد نوشته بود و دلیل نامزاد شدنش را نوشته بود. دیگر راهی  جز جدا شدن از همدیگر نبود ولی نسرین نمیخواست گردی شاه را فراموش کند باز هم نامه های عاشقانه بین شان تا یک روز پیش از عروسی نسرین، ادامه داشت. در نامه آخری نسرین چنین نوشته بود. فردا روز عروسی من نیست بلکه بد ترین روز در زنده گی من خواهد بود. در این روز خوشی هایم بر آورده نمیشود، خوشی های من در کنار تو بود.
تمام خوشی های زنده گی که بمن دست داد، در پهلوی تو احساس آرامی میکردم. بجای امروز کاش در آغوش تو می مردم و می فهمیدی که چقدر ترا دوست داشتم. چشمان سیاه و موهای خاکی رنگ، خنده های بی پایان تو، بسوزد و زنده گی خوش نداشته باشد کسی که من را از تو جدا کرد. عزیزم من میروم ولی بازهم باهم یکجا خواهیم شد. دیگر بخاطر من فکر نکن مصروف درسهایت باش، نمیخواهم آرزوهای تو نابود شود. گرچند من در این راه قربانی شدم. عزیزم خواهش میکنم من را فراموش کن خدا حافظ...
 حتی دعوت نامه عروسی خود را هم به گردی شاه، نسرین به قلم خود نوشته بود. در روز عروسی نسرین، گردی شاه امتحان داشت و نمیخواست که به دعوتش برود.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر