پنجشنبه، بهمن ۱۳

گاهی از مجبوری نویشت

از صبح وقتی طرف دفتر می آمدم در مسیر راه چند بار با ازدحام ترافیکی روبرو شدم بعد از انتظار زیاد مجبور شدم از موتر پایین شوم و پیاده حرکت کنم. همین کار را هم کردم نیم ساعت راه را پیاده آمدم تا خودم را رساندم.

وقتیکه داخل دفتر شدم  بوی گاز را احساس کردم. طرف بخاری دویدم متوجه شدم که بخاری روشن بوده ولی کسی فکرش  نشده که چی وقت خاموش شده وهوای اطاق را کاملا مسموم ساخته . از بوی گاز همه شانرا سرفه گرفته بودند و باز هم بخود نمی گرفتند.

 بعد از چند دقیقه سرم بدرد آمد. مجبور شدم برای ده دقیقه در بیرون قدم بزنم به این سرمای زمستان چقدر سخت است که از روی مجبوری در هوای سرد ایستاد شوی و تمام اعضای بدن از سردی بلرزد.

غیر از تحمل دیگر چاره نداشتم، حتی فرصت این را نیافتم که دست و پایم را گرم کرده دوباره بیرون شوم.. بعضی وقتها باید از  مجبوریت نویشت شاید خوشایند نباشد ولی باید نویشت.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر