زمستان بود، هوا روز به روز
از حد معمول سرد تر شده میرفت، کوه های سر به فلک پوشیده از برف، منظره ای خوبی
برای زمستان شده بود، تند بادها، سیاه بادها و برف باد همه و همه جریان داشتند.
برفباری های بی وقفه، انسانهای منطقه را به خشم آورده بود.
در زمستان مکاتب رخصت میشود و کورسهای زمستانی فعال میگردد. دقیق یادم نیست کدام سال؟ ولی یادم است که بهارش صنف هشتم می شدم. در منطقه که من زنده گی میکردم، کورسهای زمستانی نبود اگر بود هم به آن کیفیت درسی که ما چند نفر باهم بودیم و میخواستیم، نبود.
کسی بنام عارف که قرار بود معلم ما شود، در پاکستان زبان انگلیسی را فراگرفته بود و در منطقه زیاد شهرت داشت، چون کسی دیگری نبود که انگلیسی می فهمید.
در زمستان مکاتب رخصت میشود و کورسهای زمستانی فعال میگردد. دقیق یادم نیست کدام سال؟ ولی یادم است که بهارش صنف هشتم می شدم. در منطقه که من زنده گی میکردم، کورسهای زمستانی نبود اگر بود هم به آن کیفیت درسی که ما چند نفر باهم بودیم و میخواستیم، نبود.
کسی بنام عارف که قرار بود معلم ما شود، در پاکستان زبان انگلیسی را فراگرفته بود و در منطقه زیاد شهرت داشت، چون کسی دیگری نبود که انگلیسی می فهمید.
کسانی که می
فهمیدند منطقه را ترک کرده بودند. چهار نفر بودیم که راهی این کورس را پیش گرفتیم.
تعداد ما در این کورس ده نفر بود که رفته رفته همین چهار نفر تا به آخیر سمستر
ادامه دادیم. درسهای ماه شروع شده بود و فاصله بین خانه وکورس یک ساعت بود. در
زمستان رفتن و آمدن بیشتر از یک و نیم ساعت راه را در بر میگرفت. هوا هر روز سرد
تر شده میرفت، ابرهای سیاه نمیخواست که آسمان را رها کند، دیدن آفتاب آرزوی هرشخص
بود که دیر زمانی زیر ابرها پنهان شده بود.
زمانی که ابرها سیاه تر و تیره تر می
شدند، طوفانهای برفی اوج میگرفت. راهی به جز ادامه دادن کورس چاره نبود. اولین روز
هفته بود، برف می بارید و هوای منطقه کاملا تاریک شده میرفت، چنگ و غبار روی زمین
را پوشانیده بود. ده کیلومتر از خانه دور شده بودیم. باریدن برف شدت میگرفت و تا
بند پاهای ما برف باریده بود، غیر از ما چهار نفر دیگر کسی در سرک معلوم نمی شد.
از رفتن مان پشیمان نبودیم چون هر روز با این مشکلات دچار بودیم و باید مقابله میکردیم. رفته رفته از منطقه دور می شدیم، حدود پانزده کیلومتر راه را از دشت میگذشتیم. وقتی در دشت رسیدیم، ترس در دل هر کدام ما سایه افگند.
از رفتن مان پشیمان نبودیم چون هر روز با این مشکلات دچار بودیم و باید مقابله میکردیم. رفته رفته از منطقه دور می شدیم، حدود پانزده کیلومتر راه را از دشت میگذشتیم. وقتی در دشت رسیدیم، ترس در دل هر کدام ما سایه افگند.
ولی هیچ کدام نمیخواستیم که
در کلاس درسی غیر حاضر شویم چون غیر حاضری جریمه داشت و توان پرداختن
جریمه برای ما هم مشکلی بزرگی بود. باید میرفتیم. صد دل یک دل حرکت کردیم اما باهر
قدم پیش رفتن احساس ترس بیشتر شده میرفت. صداهای عجیب و غریب را می شنیدیم یکی از
بچه ها گفت: ایستاد باشید صدایی را که میشنویم، صدای چیست؟ سه دقیقه ایستاد شدیم
ولی همه جا آرام بود.
سرو صدای وجود نداشت دوباره راه افتادیم و ده متر راه را
نپیموده بودیم که دوباره صدایی بلند تر را شنیدیم، دوباره ایستاد شدیم و برای
تشخیص دادن صدا چند دقیقه فکر کردیم ولی ترس همه جاه را گرفته بود. یک نفر
از جمع ما بسیار ترسیده بود حتی از شنیدن این صداها، بدنش میلرزید و میخواست که
دوباره بطرف خانه برگردد ولی با اصرار زیاد راضی ساختیم که چیزی نیست فقط گوشهای
ما این صداها را میشنود. بطرف راست سرک یا دشت، دره وجود داشت که ترس را برای ماه
ایجاد کرده بود.
همه ماه افسوس این را میخوردیم که چرا همرای خود، کدام اسلحه
دفاعی نیاوردیم. این خیالات غیر از امید دادن دیگری چیزی نبود.
همه به این عقیده بودیم که هر بلای اگر در سر راه قرار گرفت باید درمقابلش ایستاده گی کنیم و از هر گونه مقابله کار بگیریم. دوباره حرکت کردیم، این بار با صداهای بلند با همدیگر حرف میزدیم و خود مانرا با جرئت جلوده میدادیم، یکی آواز میخواند، یکی شعرهای شاهنامه را زمزمه میکرد. نزدیک دره می شدیم و دره ازصدای زمزمه شعر و خواندن های ساربان، در هم می پیچید.
همه به این عقیده بودیم که هر بلای اگر در سر راه قرار گرفت باید درمقابلش ایستاده گی کنیم و از هر گونه مقابله کار بگیریم. دوباره حرکت کردیم، این بار با صداهای بلند با همدیگر حرف میزدیم و خود مانرا با جرئت جلوده میدادیم، یکی آواز میخواند، یکی شعرهای شاهنامه را زمزمه میکرد. نزدیک دره می شدیم و دره ازصدای زمزمه شعر و خواندن های ساربان، در هم می پیچید.
نزدیک بود داخل دره شویم که ناگهان صداهای قبلی دوباره اوج گرفت و
ترس همه جاه را فرا گرفت. همه سکوت کردیم و از آمدن خود پشیمانی می کشیدیم ولی
چاره نداشتیم، باید به مسیری که روان بودیم، ادامه میدادیم.
دوباره آماده شدیم که برویم، صدایی را شنیدیم که از بیست متری شنیده می شد. اسلحه دفاعی نداشتیم به جز از سنگ که از روی زمین میگرفتیم. با گرفتن سنگ در دستهای خود، مسلح شدیم. صدا دوباره بلند شد و همه لرزیدند گویی که در پنج متری ما آمده بود یکی از بچه ها گفت من دیدم که چی است و درکجا است؟ به همه نشان داد که چی بود.
دوباره آماده شدیم که برویم، صدایی را شنیدیم که از بیست متری شنیده می شد. اسلحه دفاعی نداشتیم به جز از سنگ که از روی زمین میگرفتیم. با گرفتن سنگ در دستهای خود، مسلح شدیم. صدا دوباره بلند شد و همه لرزیدند گویی که در پنج متری ما آمده بود یکی از بچه ها گفت من دیدم که چی است و درکجا است؟ به همه نشان داد که چی بود.
وقتی متوجه شدم،
باخودم گفتم خدایا این چیست که امروز من می بینم و زنده گی ام را در اینجا از دست
ندهم. اولین بار بود که همچو حیوان وحشی و درنده را می دیدم. باورم نمیشد که
اینگونه حیوان روزی سر راه انسان قرار بگیرد. موهای زرد و چشم های آبی، جسم کلان
به اندازه یک گوسفند که در قشلاق ها برای زمستان نگهمیدارند و نسبت به دیگر
گوسفندان بیشتر رسیده گی میکنند و در زمستان گوشت اش را میخورند.
موهای
پشت گردنش را قسمی شمال تکان میداد، فکر میکردی که تاز کسی موهایش را شانه زده
است. یکی از بچه ها گفت بهتر است فرار کنیم اگر نی حیوانی خطرناک است و میتواند همه
ما را در یک خیز زدن نوش جان کند.
در حالیکه از ترس جرئت دیدن طرفش را نداشتیم وقتی که طرفش می دیدیم چشم به چشم می شدیم. هیچکدام ما این حیوان درنده را قبلا ندیده بودیم و باخود حدس میزدیم شاید گرگ باشد یا کدام نوع دیگر... میخواستیم آهسته آهسته از محل دور شویم و اورا تنها بگذاریم اما صدایش بیشتر شده میرفت تا اینکه پنج متر راه را دور رفتیم که خودش تکان داد و ایستاد شد.
در حالیکه از ترس جرئت دیدن طرفش را نداشتیم وقتی که طرفش می دیدیم چشم به چشم می شدیم. هیچکدام ما این حیوان درنده را قبلا ندیده بودیم و باخود حدس میزدیم شاید گرگ باشد یا کدام نوع دیگر... میخواستیم آهسته آهسته از محل دور شویم و اورا تنها بگذاریم اما صدایش بیشتر شده میرفت تا اینکه پنج متر راه را دور رفتیم که خودش تکان داد و ایستاد شد.
در این وقت بود که
یکی از بچه ها توده از میله آهن را از روی سرک یافت و گفت کی میتواند این میله را
بگیرد و طرف این حیوان خیز بزند و از جایش دور کند تا مطمئن شویم که به ما کار
ندارد. میله آهن را گرفتیم با هرگونه حرکات طرفش نشان دادیم و باهم تعهد کردیم که
همه باهم طرفش بدویم. وقتی که طرفش دویدیم و قدم به قدم نزدیک می شدیم ولی او جایش
را تغیر نمیداد. باالاخره نزدیک شدیم که رویش را به عقب برگرداند و حرکت کرد به
رفتن.
مطمئن شدیم که دیگر خطری نیست و خوشحال شدیم، دوباره راهی مانرا تعقیب کردیم
و بعد از نیم ساعت در کورس رسیدیم وقتی داخل صنف شدیم. استاد سوال کرد. کجا بودید
که اینقدر ناوقت آمدید؟ گفتیم که در راه چنین مشکل پیش آمده بود، مصروف شدیم و زنده
گی خود را نجاد دادیم. استاد سوال کرد. گفت:
از کجا باور کنیم بخاطری این گپ را
گفت که در غیر حاضری های قبلی بهانه های زیاد داشتیم و این بار باورکردنش مشکل
بود.
خیلی زیبا نوشته کردید دوستم اما خیلی خواطره جالب بود همه ما و شما همین رقم درس خاندیم .
پاسخ دادنحذف