سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۶

دغدغه های زنده گی

پنجره را باز کردم، نسیمی که هفته ها در انتظارش بودم، داخل اطاق شد. میخواستم تمام وسایلم را جمع کرده برای یک ساعت در بیرون نگهدارم، تنها خودم باشم در اطاقم و این فضای مملو از رویاهایم را برای چند ساعت از دست ندهم. دقیقا یادم است، دراز کشیده بودم و خودم را خیلی راحت احساس میکردم گویی در ساحل دریا نشستم و صدای آب را میشنوم، شمال های دریایی را حس میکردم.

بعد از چند دقیقه فکر میکردم دیگر در روی زمین نیستم، خودم را در آسمان می یافتم، با پرنده گان پرواز میکردم. اما افسوس که خواب از چشمانم پرید و زود طرف دروازه متوجه شدم که کسی پشت دروازه ایستاد است، میخواهد داخل بیاید. به داخل اطاق رهنمایی کردم ولی عجله داشت نتوانست داخل بیایید.

 ساعت ده بجه قرار بود در کتابخانه  یکی از دوستانم می دیدم و در مورد بعضی از برنامه های درسی با همدیگر حرف میزدیم. ولی دیر متوجه شدم تا کوله پشتی ام را گرفتم  و از اطاق بیرن شدم که در بیرون زنگ اش آمد. بعضی چیزهای که در زنده شگفت انگیز است و گاهی شگفت زده خواهیم شد.
ما انسان ها اینقدر مسئولیت های سنگین را به عهده می گیریم و در یک دنیای عجیبی زنده گی میکنیم و با چه سونوشت روبرو میشویم، برای من زنده گی شگفت انگیز یا گاهی در تضاد قرار می گیرم یا ... 
 
تنها چیزی که در اختیار نداریم زمان است و گاهی فکر میکنیم که آخرین لحظاتی است که  سپری میکنیم، زنده گی در این دنیا خالی از ترس نیست، کار های وحشتناکی اتفاق می افتد، به دنبال کارهای بی معنی رفتن بی فایده است. مثلی امروز که در دغدغه های دشمن زنده گی میکنیم.
 در دانشگاه پولیتخنیک کابل، در لیلیه زنده گی میکنم که هر لحظه از خبرهای بی امنیتی و هجوم دشمنان، امیدهایم را از دست میدهم شاید تنها من نباشم که این فکرها به ذهنم جا گرفته است.
 اکثر از دانشجویان با من هم فکر اند و از آینده شان سخت نگران اند. دیروز همرای یک انجنیر که دانشجوی سال دوم رشته انجنیری ساختمانی دانشگاه پولیتخنیک کابل بود، چند دقیقه باهم حرف زدیم و از وضعیت درسی شان سوال کردم. او از درسهایش راضی بود، تنها چیزیکه ازش رنج می برد همین نا آرامی ها و خبرهای بی پرده طالبان و دشمنانی دیگر که میخواهند دولت فعلی را از بین ببرند، بود.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر