یکشنبه، بهمن ۹

با کتابهای جامعه شناسی در گیرم


چند روز است که با کتابهای جامعه شناسی خودم را گیج ساختم. دنبال اندیشه و نظریات دانشمندان غرب مثل مارکس پاپ.. میگردم.
در اول علاقه به جامعه شناسی نداشتم. کتابهای مثل تغیرات اجتماعی را بعضی وقتها مطالعه میکردم ولی زیاد خوشایند نبود. زمانیکه در لیلیه رفتم با بچه هایکه از پوهنحی های مختلف همرایم بود آشنا شدم، سه نفر در اطاقم دانشجوی سال سوم صنف جامعه شناسی بودند. دانشجویانی فعال و در ضمن که سال سوم شان بود همیشه تحقیق میکردند، هر شب ما بین خود بحثهای علمی داشتند.
گاهی وقتها که از درسهای خودم خسته می شدم، کتابهای جامعه شناسی را گرفته، برای پنج دقیقه میخواندم و سوالاتی در زهنم پیدا پیدا میشد، از دانشجویان جامعه شناسی سوال میکردم. روز بروز علاقه و دلبستگی من به این کتابها بیشتر شده و میخواهم کتابهای زیادی از جامعه شناسی را مطالعه کنم.

در شروع مطالعات دو هدف داشتم اول اینکه چیگونه زهنم را تغیر بدهم تا قدم در جامعه مدرن و دیموکراسی بگذارم. در دوران مکتب مدیر مکتب همیشه میگفت که این کشور منتظر شماه است، آینده سازان کشور شماه هستید، بسیار خوشحال می شدیم.

امیدهای زیاد داشتم و دارم که خود را به حیث یک فرد اجتماعی بین مردم جلوه بدهم و گفته های مردم ام را به حقیقت تبدیل کنم. وقتیکه می بینم زهنیت مردم قابل تغیر نیست، حرفهایکه میخواهم به مردم بگویم هرگز کسی نمی پذیرد باز هم باخودم می جنگم چرا همه اینگونه است؟ چرا اینگوه زنده گی کرد؟...

سال گذشته رفته بودم در زاد گاه ام تا از فامیل، خویش و قوم احوال بگیرم. وقتیکه آنجا رسیدم خوشحال بودم از آب و هوای که مدت ها آنجا زیستم، کلان شدم و مکتبم را تمام کردم. از یک نگاه حسرت این را میخوردم که چرا این مردم هیچگاه از بغض و بد بینی دست وردار نیستند

شب به خانه یکی از همسایه ها دعوت شده بودیم بخاطر نوبت آخوند( ملا ) رفتیم و با آخوند احوالپرسی کردم بعد از چند دقیقه ملا ازم سوال کرد در باره درسهایم که چیطور میگذرد. برایش تعریفات کردم از وضعیت محصلین، معلمین، ملاها و مردم عام ولی او با شکایتهایش از محصلین و متعلمین ادامه داد.

دانشجویانی فعلی آدم های نیست که در آینده ازش توقع کرد که به درد جامعه کار آمد داشته باشد. دانشجویانیکه از دانشگاها فارغ میشوند کاملا زهن و مفکوره اش تغیر میکنند و تحت تاثیر فرهنگهای بیگانه قرار می گیرند. من گفتنی های زیادی برای این ملا داشتم ولی اجازه نداد که من به سخنانم ادامه بدهم، چهار اطرافم همه کلانسالان نشسته بودند شاید آنها اگر از حرفهایم آگاه می شد، کفر میخواندند.
از ملا یک سوال کردم که چرا در روزهایکه مردم را نصیحت میکنی و برای عبادت خداوند دعوت میکنی از مسایل دینی و مذهبی مردم را آگاه نمی سازید، بحثهای من با ملا بیشتر از نیم ساعت طول کشید آخر ملا چنین گفت که فعلا مردم به سخنان و اخلاق من عادت کرده اگر من حرفهایم را مثل شماه بیان کنم دیگر یک روز من در وظیفه ام باقی نخواهد ماندم. این مردم عادت کرده و باید با عادتها خود شان رفتار کرد.

تمام ملاها با ده روایت از امامان یا بزرگوارو حفظ دارند و هر سال مردم را باهمان چند جمله سرگرم و دستانش را به چشمانش با صدای اشک آلود می گریاند.
راستی به نظر من تغیر دادن زهن این مردم از گمراهی خیلی کار سخت است. سال گذشته در هندوستان بودم با یکی از دوستانی هندی ام در مورد فرهنگای افغانی حرف میزدیم، او معلومات دقیق داشت در مورد افغانها.

اما او میگفت که افغانستان باید بخاطر گام برداشتن در یک دنیای جدید یک نسل الی دو نسل قربانی بدهد. وقتیکه طرف این مردم می بینم حرفهای همان هندی یادم می آید. بنظرم زیاد حرفی بدی هم نگفته است. در جامعه ما صدق میکند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر