چهارشنبه، دی ۲۰

....

دیشب خواب دیدم رفتم بالای بام، هوا گرگ و میش بود. تاریکی در تمام جای حاکم شده بود حتی صداهای مهیبی را می شنیدم، باد های تند زمستانی می وزید، فکر می کردم بر فراز کوه  بالا شدم، ستاره ها دانه به دانه حساب می شد. ساختمان بلند منزل در برابرم قرار داشت و پیش رویش درختان برهنه قد کشیده بودند.

 در منزل پایین تر مرد مسن و قد بلند با ریش فرانسوی ایستاده و طرفم اشاره داشت که پایین شوم. هر بار که خواستم پایین شوم می ترسیدم و فکر می کردم کسی در منزل پاینی، چوب در دست ایستاده است و انتظار من را می کشد. اما من انتظار صبح شدن را داشتم، خوش داشتم که آفتاب بالا بیاید تا همه جا روشن شود و ترس جانم را رها کند، به آسانی پایین شوم.

 صورتم از شمال های شوم زمستان بی حس شده بود، حس می کردم پوستم از جسمم جدا است. دیری نگذشت خودم را در منزل اول و پیش ساختمان یافتم، صداهای بلند و هیاهوی مردم را می شنیدم. انسانها را می دیدم که گروه گروه همرای فامیل های شان میروند. یک تن از این گروه از دستم گرفته و ازم خواهش می کند که بیا برویم که طالب داخل کابل شده و اعلام کرده که تا فردا اگر کسی شهر را ترک نکرد، همه را می کشیم.
  مرد مسن و قد بلند که داخل ساختمان همرایم بود، از دستم گرفته، نمی خواهد تنها بماند کوشش می کند همرایش باشم. دیری نگذشت که از خواب پریدم و بدنم از سردی می لرزید، کمپل خود را دوباره روی خود انداختم و تا صبح خواب نرفتم. هههههه کامل به یاد نداشتم و خیلی جاهای خنده دارش جایم مانده است.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر