دوشنبه، مهر ۳

باز باید نوشت

گاهی میخواهم هر روز بنویسم ولی نمیتانم، نمیدانم شاید بخاطر تنبلی یا مصروفیت زیاد، از وقتی این وبلاگ را ساختم با خودم تعهد کرده بودم که هر روز بنویسم و هر روز بیشتر بخوانم.
امروز به قول خود وفاه نکردم، عهدم را شکستم، تنبلی کردم و بی پروا بودم. از دوران کودکی چیزی به یاد ندارم و اکنون نمیدانم که در آن زمان تا کجا می فهمیدم و چی فکر میکردم، تنها همان قدر یادم است که بازی گوش بودم. هر چیز خوب را می دیدم آرزوی رسیدن به آن میکردم، اما حالا چی؟ چی باید کنم؟ بازهم در بین همان آرزوها دست و پا میزنم؟ گاهی از خودم سوال میکنم که چرا انسان اینقدر زود از همه چیز دلگیر میشود؟ .... این محیط چقدر انسان را از همه چیز باز میدارد، نمی ماند صاحب خواستنی هایت شوی، فرصت نمیدهد به اهداف خود دست یابی.... .
از محیطی خودم میگم، از محیطی میگم که نام محیط  را بد کرده است، باید نامش را گذاشت چیزی دیگر....... اگر در افغانستان نمی بودی و تولد نمی شدی چی بهتر بود با انسانان واقعی روی زمین یکجا می شدی و زود تر می فهمیدی که دنیاه چی ارزشی دارد و زنده گی چقدر زیباست و باید چیگونه زیست.
 در سر زمینی که یک دانش آموز حق حرف زدن ندارد، استعداد کشی است، بی عدالتی، تعصب، مرده پرستی و  انسان کشی و ووو... بازهم می شنیم افتخار میکنم که افغانی هستیم و مسلمان، عجب صفات یک مسلمان را هم داریم و خود را مالک دین می خوانیم، به جاده ها می ریزیم، مظاهره میکنیم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر