ساعت یک بجه شب است هنوز
خواب به چشمانم نمی آید. نمیدانم چی اتفاقی افتید که خواب از چشمانم پرید. فقط بیست
دقیقه چشمانم گرم شد که خواب های هولناکی سرم هجوم آورد. گویی که بار سنگینی را حمل
میکنم. کتابم را گرفتم برای چند دقیقه مطالعه کردم ولی خوابم نیامد.
حرفهای استادم
یادم آمد که میگفت: در غرب مردم کتاب مطالعه میکنند که خواب سراغ چشمانش را نگیرد
ولی در افغانستان، کسانی هستند که بخاطر بخواب رفتن خودش را برای چند دقیقه با
کتاب سرگرم میکنند. کتابم را بستم و سرجایش گذاشتم. حالا کمپیوترم باز کردم،
میخواهم چند کلمه اینجا بنویسم.
اما چرا امشب خواب چشمانم را شکنجه میکند، به این
دلیل پی نبردم. ولی میخواهم همه ای این بلاهارا بنویسم، چرا بعضی چیزها نا خود آگاه به انسان متعلق میشود؟ مثلی دنیایی که به امشب نسبت داده شده است.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر