یکشنبه، اردیبهشت ۳

بعد از چند هفته...

چند مدت بود که فوتبال نکرده بودم و خیلی آرزو داشتم که در رخصتی های وسط هفته با دوستانم فوتبال بازی کنم. دیروز یکی از دوستانم زنگ زد و گفت بیا که امروز مسابقه فوتبال داریم یکجا بازی کنیم. در برابر دوستم چیزی گفته نتوانستم چون چند هفته پیش همرایش در باره برگزاری مسابقه فوتبال گپ زده بودم.
 حرکت کردم و رفتم تا آدرس ورزشگاه را یافتم و چند دقیقه خود را گرم کردیم و بازی هم شروع شد. در شروع بازی خیلی با انرژی می دویدم، فکر میکردم که هر توپ که گیرم می آید، باید گول بزنم. افسوس زود خسته شدم و نفس ام بند آمد، سینه ام از شدت خسته گی می سوخت، سرم گیچ شده بود.

 جایم را تغیر دادم و جای بازی میکردم که زیاد نمی دویدم و زود نفس میگرفتم و بازهم ادامه میدادم. در جریان بازی یکی از دوستانم بسیار بی احتیاط بازی میکرد و سرو صدای بازیگران را بلند کرده بود. ناگهانی در موقع بازی از خود بی کنترول شد و به زمین خورد. و دوباره از زمین نتوانست بلند شود و از دیگران کمک خواست. وقتی نزدیکش رفتم از دست چپ خود گرفته بود و سخت ناله درد میکرد. یکی میگفت که شکسته و دیگری میگفت نه ضرب دیده بعد ازچند دقیقه صحت می یابد. ولی خودش خواست که پیش شکسته بند ببریم.

 وقتی نزد شکسته بند بردیم و بعد از معاینه معلوم شد که استخوان از چند جای شکسته، شکسته بند گفت: باید جای شکستگی کاملا گج شده و یک مدت را از احتیاط کار بگیری تا شکستگی استخوان بصورت مطمئنی به همدیگر پیوند شود. این وضعیت من را به یاد چند سال پیش برد که سر خودم پیش آمده بود. روزهای گرم و سوزان تابستان بود، هر روز با بایسکل راهی مکتب می شدم و همرای هم سن و سالهایم در مسیر راه یکجا می شدم و یکجاه حرکت میکردیم.

 هرکدام که در خط اول خود را قرار میداد آدمهای حرفه ای به شمار میرفت. وضعیت راه از نظر کپرک به اندازه خطرناک بود. اگر بار اول می دیدی فکر میکردی که راهی بایسکل نیست. همه ماه به این راه آشناه بودیم و نقطه به نقطه می فهمیدیم که کدام جای احساس خطر میکنیم ولی راه خالی از سنگ و کپرک نبود. یکی از روزها که غرور به همگی دست داد و مغرور شدیم. احتیاط از سرم رفت و ناگهانی تایر بایسکلم به کپرک برخورد کرد و آنچنان محکم به زمین خوردم که احساس عجیب به من رخ داد که چیطور زنده شدم. با آن سرعت زیاد ولی کسانی که ازمن پیش بودند، رفتند.

 میخواستم از جایم برخیزم ولی هر قدر کوشش کردم، نتوانستم. شانه چپم از شدت درد و سنگینی نزدیک بود منفجر شود. ساعت هشت بجه صبح بود ولی رفیقانم همه رفتند. در یک دشت بی آب و بی علف تنها بودم، از منطقه یک ساعت راه فاصله داشتم. بجز خواب بروی زمین و آه ناله دیگر چاره نداشم. در این مسیر تنها شاگردان مکتب و معلمان رفت و آمد داشتند. از شدت درد خواب نمیرفتم، هوا لحظه به لحظه گرمتر می شد. هیچ جای سایه به چشم نمیخورد و من هم روی ریگستان خوابیده بودم. آرزوی کمک میکردم و باخدا حرف میزدم و به بی احتیاطی خودم لعنت می گفتم. ولی این راه ها کاری نمیکرد جز دلداری به خودم.

نزدیک چاشت بود که سرو صدای را شنیدم و متوجه شدم که جمع از زنان که میخواستند با پای پیاده و مرکب به زیارت بروند. وقتی ازم سوال کرد که چرا روی زمین خوابیدی؟ و در گرمی آفتاب مریض میشی. گفتم: فکر میکنم که دست چپم شکسته و نمیتوانم راه بروم میخواهم همینجا بخوابم و خیلی راحتم. گفت: مریض میشی.
همرایت کمک می کنیم و تا یک جای ترا باخود می بریم و خانواده تانرا خبر میکنم. همرای شان حرکت کردم. من که نمیتوانستم پیاده راه بروم. دوتا دختر جوان که بالای مرکب سوار بودند، راضی شدند که پیاده شوند و بجایش من سوار بر مرکب شدم. نیم ساعت راه را همرای آنها پیمودم و آنها راهی خود را دنبال کردند و رفتند.

  من درسایه درختی نشستم. منتظربودم که برادرم همرای موتر سایکل به کمکم بیاید ولی آنروز غیر از مادرم و همشره ام دیگر کسی در خانه نبود. مادرم در خانه ای یکی از دوستانش رفته بود. ولی من بالای خودم فشار آوردم حرکت کردم و به سختی خانه رسیدم. قبل از رسیدن به خانه فکر میکردم که باید مادرم باشد در خانه اگر پدرم باشد، حتما لت و کوب میکند که چرا دستت شکسته؟  می فهمیدم  که پدرم رفتاری خوب ندارد.

وقتی که خانه رسیدم اولین بار مادرم را دیدم که از ده متری طرفم آمد و سوال کرد که چی شده بچیم، لباس هایت چرا خاک آلود است؟ چهره ات کاملا خاکی است. با گریان گفتم نمیدانم در مسیر راه حادثه کردم و دست چپم زیاد درد دارد. مادرم وقتی که دستم را دید که کاملا دستم باد کرده، فهمید که شکسته.

هرگونه کمکهای که از دستش آمد انجام داد ولی افسوس که دیر شده بود و این کارها نتیجه نمیداد، باید هرچه زود تر نزد داکتر میرفتم. پدرم از دروازه داخل شد و بدون کدام سوال گفت: دستت را شکستانده؟ دومشت و یک لگد محکم زد ولی مادرم مانع شد اگر نی بیشتر لت میکرد. صبر کردم تا برادرم از دوکان آمد و همرایش پیش شکسته بند رفتم.
در وقت بسته کردن شکستگی، آنقدر اذیت شدم که باور نمیکردم. یکی از خاطره های تلخی زنده گی ام است و خواستم اینجا بنویسم. کارهای آن شکسته بند، خاطرات تلخم را برمن زنده کرد. نمیخواستم که همچو خاطرات تلخ دوباره برایم زنده شود. 

۳ نظر:

  1. سلام بر جناب گلاب شاه
    امیدوارم این آخرین خاطره ی تلخی باشد که زندگی برایتان از خود به جا می گذارد وبه زودی صحتمند شوید.
    ضمنا از حسن نظرتان نسبت به نوشته هایم سپاسگزارم.
    موید باشید.

    پاسخ دادنحذف
  2. کمی بیشتر از اینها مراقب باشید آقای گلاب شاه

    پاسخ دادنحذف
  3. تشکر پوییش عزیز. خیلی خوشحالم از نظرهایتان

    پاسخ دادنحذف