سه‌شنبه، آذر ۲۲

امروز بدتر از دیروز

امروز بدتر از دیروز، دیروز هرچه بود گذشت، چشم باید به آینده دوخت. آینده که همین وضعیت فعلی است یا هیچ وجود ندارد.وقت خورد بودم همرایم فکر میکردم که وقت کلان شدم باید، کابل بروم، از جایکه برادر کلانم میامد و تعریف میکرد.

هزاران خیالات در مغزم می پروراندم، با خودم شاد می شدم و به کارهایم ادامه میدادم وقت که صنف نهم را تمام کردم. یکی از دوستانم گفت که من میخواهم که کابل بروم و درس بخوانم، آنجا بهتر است برای درس خواندن.
کابل را ندیده بودم و شوق دیدنش را داشتم. تصمیم گرفتم ،  سه ماه زمستان را در کابل باید خوب درس بخوانم و دوباره به خانه برگردم و در مکتب نمره اول یا دوم .... شوم. وقتیکه کابل آمدم سرمای شدید زمستان بود، همرایم تنها یک کمپل آورده بودم که بسیار سخت بود همرای یک کمپل گذاره کردن آنهم در اطاق های کابل.

سه نفر بودیم از یک منطقه که در مکتب هم در یک صنف باهم درس میخواندیم. در کابل کورسهای خوب را نمیشناختیم. برادرم بود ولی او بکارهای خودش مصروف بود. من یک امید بزرگ که داشتم این بود که برادرم در کابل است ولی نفهمیدم که در کابل هرکس به فکر خودش است . بهر حال هرجای که تابلوی کورس را می دیدیم، همانجا ثبت نام میکردیم ، از شروع کورس معلوم نبود. تنها میگفت که شاگرد زیاد شود شروع میکنیم.

زمستان نزدیک به تمام شدن بود که بعضی کورسها شروع نشد. آخیر رفتیم در یک کورس دیگر، بسیار مدت کم ریاضی ، هندسه و انگلیسی خواندیم و نزدیک نوروز بود که بچه ها حرکت کردند طرف خانه دوباره برگشتیم طرف وطن، در جایکه از همه چیز ها دور و بی خبر ماندیم.
نفرین بر اینگونه خاک، سرزمین که انسانانش در طول سال آسوده گی را، لذت زنده گی را، زحمات زنده گی را هرگز نمی بینند، من هم یکی از قربانیان این خاک، به اصطلاح شهرنشینان مردم اطراف.

راستی هم اطراف است، وقتیکه از مرکز شهر تا محل زنده گیت ده ساعت را پیموده و با هزاران خطر، حادثات ترافیکی، دزدان و هزاران بدبختی دیگر. باید گفته شود مردم اطراف. وقتیکه باخودم فکر میکنم که چه وقت زنده گی بهتر خواهد شد، این زنده گی نا امید میکند. کابل دیگر او کابل نیست، شهر دزدان، منافقان و مافیا.

این روز وقت که از دانشگاه رخصت میشوم، از دانشگاه تا به محل وظیفه یک ساعت بیشتر گاهی دوساعت طول میکشد وقتیکه از دفتر بیرون میشوم تا یک ساعت موتر یافت نمیشود. اگر یک موتر خالی پیدا شود صد نفر بالای موتر هجوم میکند تا باالاخره هرکس که توان بازو دارد یا زیاد چالاک است سوار شود.
کسانی هستند که بی موتر میمانند. از جمله خودم یک شب موتر یافت نشد تا یک قسمت را پیاده رفتم تا یک موتر از مسیر دیگر آمد و بالا کرد. تنها من دچار این مشکل نیستم بلکه تمام شهروندان کابل با این مشکل دست و پنجه نرم میکنند.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر