امروز چهار شنبه آخير هفته بود گرچند آخير هفته روز پنجشنبه است، ما در هفته پنج روز درس ميخوانيم يعني روز پنجشنبه رخصت هستيم. از شروع هفته كه درسها شروع شد، همگي در آرزوي آمد آمد عيد بودند. همه ما از درس خسته شده ايم، دنبال فرصت بوديم مثل رخصتي عيد كه يك بهانه ديدن از دوستان، سفر به ولايات و رفتن به كنسرتها در روز هاي عيد. امروز وقتيكه در كلاس درس رفتم بسياري از شاگردان غير حاضر بودند.
وقتيكه من داخل كلاس شدم همگي استاد شدند، گفتند چرا آمدي امروز، امروز درس نميخوانيم، همه ما تصميم گرفته ايم كه كلاس را ترك كنيم و برويم طرف خانه هاي خود، استاد براي دوهفته چاپان رفته است. اگر در صنف بمانيم كدام استاد ديگر يا آمرديپارتمنت ميايد يك ساعت سخنراني ميكند و فكرهاي ما را خراب ميكند.
قرار بود كه كلاس را ترك كنيم براي هفت روز رخصتي عيد، همگي عيد را پيش از پيش به همديگر تبريك مي گفتيم. يكي از هم كلاسهايم از من سوال كردف در روز هاي عيد وطن ميري يا در كابل هستي؟ گفتم: در كابل مي مانم و همين جا عيد ميكنم، سالها در كابل بودم و در كابل ميباشم درست است كه در كابل تولد نشدم ولي زنده گي ميكنم، دوباره گفت كه خوانواده تان در ولايت است، تو چرا نميري؟ خوب وضعيت امنيتي راه خوب نيست، هر روز جنگ است. گفت ديق نميشي بخاطر پدر، مادر، خواهر و ساير دوستان تان. ني زنده گي است، انسان گاهي در يك جاي گاهي ديگر هم در يك چاي ديگر ولي من حالا عادت كردم و جاي ديقي نيست.
انسان بايد هميشه مسافرت كند و من كوشش ميكنم كه در روزهاي عيد در جاهاي كه هنوز نرفتم بايد بروم. در كلاس درسي دخترا نسبت به بچه ها زياد است. امروز ييش از بيرون شدن از كلاس، نميدانم كه كدامي از دخترا ازنامزاد شدن حرف ميزد. وميگفتند كه كل تا بعد از عيد نامزاد شويد. بچه ها بيشتر از دخترا شوخ است البته در كلاس ما، يكي ميگفت كه چي كنيم زن را؟ چي بدرد ميخورد، مرض است. يك دختر از من سوال كرد، ميخواهي كه نامزاد شوي ؟ گفتم ني نامزاد نميشوم، حالا بهترين زنده گي دارم.
زماني زن مگيرم كه به سن چهل سالگي برسم. پير ميشي و كسي يافت نميشود. گفتم در افغانستان مرد هر وقت كه بخواهد زن بگيرد، دختر چهارده ساله آماده است، چي بيست ساله زن بگيري چي چهل ساله. پس چرا عجله كنم.
وقتيكه من داخل كلاس شدم همگي استاد شدند، گفتند چرا آمدي امروز، امروز درس نميخوانيم، همه ما تصميم گرفته ايم كه كلاس را ترك كنيم و برويم طرف خانه هاي خود، استاد براي دوهفته چاپان رفته است. اگر در صنف بمانيم كدام استاد ديگر يا آمرديپارتمنت ميايد يك ساعت سخنراني ميكند و فكرهاي ما را خراب ميكند.
قرار بود كه كلاس را ترك كنيم براي هفت روز رخصتي عيد، همگي عيد را پيش از پيش به همديگر تبريك مي گفتيم. يكي از هم كلاسهايم از من سوال كردف در روز هاي عيد وطن ميري يا در كابل هستي؟ گفتم: در كابل مي مانم و همين جا عيد ميكنم، سالها در كابل بودم و در كابل ميباشم درست است كه در كابل تولد نشدم ولي زنده گي ميكنم، دوباره گفت كه خوانواده تان در ولايت است، تو چرا نميري؟ خوب وضعيت امنيتي راه خوب نيست، هر روز جنگ است. گفت ديق نميشي بخاطر پدر، مادر، خواهر و ساير دوستان تان. ني زنده گي است، انسان گاهي در يك جاي گاهي ديگر هم در يك چاي ديگر ولي من حالا عادت كردم و جاي ديقي نيست.
انسان بايد هميشه مسافرت كند و من كوشش ميكنم كه در روزهاي عيد در جاهاي كه هنوز نرفتم بايد بروم. در كلاس درسي دخترا نسبت به بچه ها زياد است. امروز ييش از بيرون شدن از كلاس، نميدانم كه كدامي از دخترا ازنامزاد شدن حرف ميزد. وميگفتند كه كل تا بعد از عيد نامزاد شويد. بچه ها بيشتر از دخترا شوخ است البته در كلاس ما، يكي ميگفت كه چي كنيم زن را؟ چي بدرد ميخورد، مرض است. يك دختر از من سوال كرد، ميخواهي كه نامزاد شوي ؟ گفتم ني نامزاد نميشوم، حالا بهترين زنده گي دارم.
زماني زن مگيرم كه به سن چهل سالگي برسم. پير ميشي و كسي يافت نميشود. گفتم در افغانستان مرد هر وقت كه بخواهد زن بگيرد، دختر چهارده ساله آماده است، چي بيست ساله زن بگيري چي چهل ساله. پس چرا عجله كنم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر